تبليغاتX
..:: ღ U o NAZLI PLUS ღ ::..


..:: ღ U o NAZLI PLUS ღ ::..

بر خاک بخواب ، نازنین تختی نیست ، آواره شدن ، حکایت تلخی نیست

..............آفتاب می شود...............

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سر کشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می کشد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دور ها و دور ها

ز سرزمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها ، ز ابر ها ، بلور ها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها

به راه پر ستاره می کشانیم

فراتر از ستاره می نشانیم

نگاه کن من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش ازاین زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام !

به کهکشان ، به بی کران ، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها!

مرا بپیچ در حریر بوسه ات !

مرا بخواه در شبان دیرپا !

مرا دگر رها مکن !

مرا از این ستاره ها جدا مکن !

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لای لای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن !

تو می دمی و آفتاب می شود

                 ..... فروغ فرخزاد .....


چه روزي؟ جمعه پانزدهم مهر 1390چه ساعتي؟ 20:57 دست خطNAZLI | |

همه دنیا یه جاده اس منو تو مسافراشیم قدر امروزو بدونیم ممکنه فردا نباشیم.

همیشه تصور کن توی یک دنیای شیشه ای زندگی می کنی پس مراقب باش به طرف کسی سنگ نندازی چون اول دل خودت رو می شکنی .

هر شادی با رنج به دست می آید و هر رنجی با شادی از بین می رود .

دو چیز را همواره به یاد داشته باش: خدا و مرگ

دوچیز را همواره فراموش کن: خوبی ای که در حق دیگران می کنی و بدی ای که در حقت می کنند .

اگر انسان ها بدانند فرصت با هم بودن چقدر محدود است محبتشان به یکدیگر نا محدود میشود .

مهربانی را از آن کودکی یاد بگیر که خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد .

اگر داشته های زندگی خود را شمارش کنید مجالی برای شمارش نداشته های خود نخواهید داشت .

همه دوست دارن که به بهشت بروند ولی هیچکس دوست نداره بمیره . بهشت رفتن جرات مردن می خواد .

خدایا تو خیلی بزرگی و من خیلی کوچک . جالب اینجاست که تو به این بزرگی من رو به این کوچکی فراموش نمیکنی ولی من به ای کوچکی تو به این بزرگی را گاهی فراموش می کنم .

چه روزي؟ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390چه ساعتي؟ 10:55 دست خطNAZLI | |


سلام دوستای گلم.............

ایشاا... که همتون خوب باشید ...............JPEG Image

عیدتون مبارک ...................

ببخشید دیر به دیر آپ میکنم . آخه سرم شلوغه . خیلی درس دارمGIF Image

تو این آپم سه تا عکس براتون گذاشتم که به خطای دید مربوط میشه ..........



چند لحظه به نقطه ی وسط این عکس خیره بشید . دیدی؟ حالش میره

به نقطه ی وسط این عکس خیره بشید بعد سرتونو جلو و عقب ببرید . دایره ها تکون می خورن



چند لحظه به این عکس خیره بشید بعد ییهویی به یه صفحه ی سفید نگاه کنید. پرچم آمریکارو می بینید


بای بای ....................


چه روزي؟ سه شنبه هشتم شهریور 1390چه ساعتي؟ 14:44 دست خطNAZLI | |


سلام دوستای گلم ....

همه چطورین ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نماز روزه های همتون قبول باشه                     

واسه منم دها کنید 

آپ اینسریم یه داستانه . یکم طولانیه . ولی خیلی قشنگه .

حتما بخونیدش و نظرتونو درموردش بهم بگید .


-:¦:- عروسک -:¦:-

با عجله وارد فروشگاه شدم . با دیدن آن همه جمعیت شوکه شدم . کریسمس نزدیک بود و همه برای خرید آنجا آمده بودند . با عجله از بین شلوغی به طرف بخش اسباب بازی ها رفتم . دنبال یک عروسک قشنگ برای نوه ی کوچکم می گشتم . می خواستم برای کریسمس ، گرانترین عروسک فروشگاه را برایش بخرم . در حالی که برچسب قیمت عروسک ها را می خواندم ، پسر بچه ی کوچکی را دیدم که حدود 5 سال داشت . پسر عروسک زیبایی را آرام در بغل گرفته بود و موهایش را نوازش می کرد . در این فکر بودم که این عروسک را برای چه کسی می خواهد ؛ چون پسر بچه ها اغلب به اسباب بازی هایی مثل ماشین و هواپیما علاقمند هستند .

پسر پیش خانمی رفت و گفت: " عمه جان ، مطمئنی که پول ما برای خرید این عروسک کم است ؟"

عمه اش (در حالی که خسته و بی حوصله بود ) جواب داد :" گفتم که ، پولمان کم است " سپس به پسر بچه گفت که همان جا بماند تا برود و چند تا شمع بخرد و برگردد . پسر عروسک را در آغوش گرفته بود و دلش نمی آمد ، آن را بر گرداند .

با دو دلی پیش او رفتم و پرسیدم :" پسر جان ، این عروسک را برای چه کسی می خواهی ؟ "

جواب داد : "من و خواهرم چند بار این جا آمده ایم . خواهرم این عروسک را خیلی دوست داشت و همیشه آرزو میکرد که شب کریسمس بابانوئل این را برایش بیاورد ."

به او گفتم :" خوب ، شاید بابانوئل این کار را بکند ."

پسر گفت : " نه ، بابانوئل نمی تواند به جایی که خواهرم رفته ، برود . من باید عروسک را به مادرم بدهم تا برایش ببرد ."

از او پرسیدم که خواهرش کجاست ؟ به من نگاهی کرد و با چشمانی پر از اشک جواب داد :" او پیش خدا رفته . پدر می گوید که مامان هم میخواهد پیش او برود تا تنها نباشد ."

انگار قلبم از تپیدن ایستاد ! پسر ادامه داد : " من به پدرم گفتم از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند . " بعد عکس خودش را به من نشان داد و گفت :" این عکسم را هم به مامان میدهم تا آنجا فراموشم نکند . من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدر می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد . "

پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد . طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم . از او پرسید :" می خواهی یکبار دیگر پول هایت را بشماریم ، شاید کافی باشد ؟"

او با بی میلی پول هایش را به من داد و گفت :" فکر نمی کنم ، چند بار عمه آنهارا شمرد ولی هنوز خیلی کم است ."

من شروع به شمردن پول هایش کردم . بعد به او گفتم :" این پولها که خیلی زیاد است . حتما می توانی عروسک را بخری ! "

پسر با شادی گفت :" آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی !"

بعد رو به من کرد و گفت :" من دلم می خواست برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم ، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد . آیا با این پول که خدا برایم فرستاده، می توانم گل هم بخرم ؟"

اشک از چشمانم سرازیر شد . بدون آنکه به او نگاه کنم ، گفتم :" بله عزیزم ، می توانی هرچقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری ."

چند دقیقه بعد عمه اش برگشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم .

فکر آن پسر حتی یک لحظه از ذهنم دور نمی شد . ناگهان یاد خبری افتادم که هفته پیش در روزنامه خوانده بودم :" کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد . دختر درجا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است ."

فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم . پرستار بخش ، خبر ناگواری به من داد :" زن جوان دیشب از دنیا رفت ."

اصلا نمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه .

حس عجیبی داشتم . بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم . در مجلس ترحیم کلیسا ، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک ، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود .




چه روزي؟ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390چه ساعتي؟ 15:20 دست خطNAZLI | |

سلام دوستای عزیزم !!!!!!!!!!!!!!!!!!

چطورین یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب دیگه ببخشید یکم دیر آپ کردم ولی دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدنه

امروز با یه آپ طنز در خدمتتون هستم

امیدوارم خوشتون بیاد


نیمه شب پریشب گشتم دچار کابوس
دیدم به خواب حافظ تو صف اتوبوس
گفتم سلام حافظ گفتا علیک جانم
گفتم کجا میروی گفتا خودم ندانم
گفتم بگیر فالی گفتا نمانده حالی
گفتم چگونه ای گفت در بند بی خیالی
گفتم تازه تازه شعر و غزل چه داری
گفتا که میسرایم شعر سپیدباری
گفتم زدولت عشق گفتا کودتا شد
گفتم رفیق گفتا کله پا شد
گفتم کجاست لیلی مشغول دلربایی
گفتا شده ستاره در فیلم سینمایی
گفتم بگو زخالش ان خال اتش افروز
گفتا عمل نموده دیروز یا پریروز
گفتم بگو زمویش گفتا که مش نموده
گفتم بگو زیارش گفتا ولش نموده
گفتم چرا چگونه عاشق شدست مجنون
گفتا شدید گشته معتاد گرد و افیون
گفتم کجاست جمشید جام جهان نمایش
گفتا خریده قسطی تلویزیون به جایش
گفتم بگو زساقی حالا شده چه کاره
گفتا شده منشی در دفتر اداره
گفتم بگو ز زاهد ان راهنمای منزل
گفتا که دست خود را بردار از سر دل
گفتم بگو زمحمل یا از کجاوه یادی
گفتا پژو دوو بنز یا گلف نوک مدادی
گفتم زساربان گو با کاروان غمها
گفتا اژانس دارد با تور دوردنیا
گفتمکه قاصدت کو ان باد صبح شرقی
گفتاکه جای خود را داده به فکس برقی
گفتم بیا زهدهد جوییم راه چاره
گفتا جای هدهد دیش است وماهواره
گفتم سلام مارا باد صبا کجا برد
گفتا به پست دادم اورد یا نیاورد
گفتم بگو زمشک اهوی دشت زنگی
گفتا ادکلن شد در شیبشه های رنگی
گفتم بلند بوده موی تو ان زمان ها
گفتا حبس بودم از ته زدند انرا
گفتم شماو زندان حافظ مارا گرفتی
گفتا ندیده بودم هالو به این خرفتی

 

چه روزي؟ چهارشنبه پنجم مرداد 1390چه ساعتي؟ 17:3 دست خطNAZLI | |


سلام دوستای عزیزم
 

عید همتون مبارک        


چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی


چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی


خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن


خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی


برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه


ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی


تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها


دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی

 

چه روزي؟ یکشنبه بیست و ششم تیر 1390چه ساعتي؟ 14:27 دست خطNAZLI | |

         ..:: یاد ::..

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبورمی کردند . بین راه سر موضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرادختند . یکی از آنها از سر خشم ، بر چهره ی دیگری سیلی زد .

دوستی که سیلی خورده بود ، سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیزیز بگوید ، روی شن های بیابان نوشت : « امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد . »

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند . تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصی که سیلی خورده بود ، لغزید و در برکه افتاد . نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت ، بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد :« امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد .»

دوستش با تعجب از او پرسید : « بعد از آنکه من با سیلی تو را آزردم ، تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک میکنی ؟»

دیگری لبخندی زد و گفت :« وقتی کسی ما را آزار می دهد ، باید روی شن ها ی صحرا بنویسیم تا باد های بخشش ، آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ها ببرد .»

 

         ..:: ماه و سنگ ::..

 اگر ماه بودم ،

           به هرجا که بودم ،  

                سراغ تو را از خدا میگرفتم،

                                       واگر سنگ بودم ،

                                             به هر جا که بودی ، 

                                                            سر رهگذار تو ،

جا می گرفتم ،

    اگر ماه بودی به صد ناز ،

                                 شاید ،

         شبی بر لب بام من می نشستی ،

                                           و اگر سنگ بودی ،

                                                    به هر جا که بودم  ،

          مرا میشکستی ، مرا میشکستی!!!!

 

چه روزي؟ سه شنبه بیست و یکم تیر 1390چه ساعتي؟ 23:42 دست خطNAZLI | |

سلام دوستای عزیزم

خوبید ؟

امروز با یه آپ جدید اومدم

ببخشید که واسه آپ قبل نتونستم کسی رو خبر کنم

اگه دوس داشتید آپ قبلی رو هم بخونید و نظرتون رو بگید

راستی من با چند تا از دوستان یه وبلاگ گروهی داریم

اگه دوسم دارید به اونجا هم سر بزنید

 

..::مشعل::..

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت .

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید :« این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟ »

فرشته جواب داد : « می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب ، آتش جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعا خدا را دوست دارد ؟»                            

 

چه روزي؟ دوشنبه ششم تیر 1390چه ساعتي؟ 11:28 دست خطNAZLI | |

سلام دوستای عزیزم .

همه خوبید ؟

ببخشید دیر آپ کردم . آخه تو امتحانا یکم سرم شلوغ بود . خودتون که می دونید ......

تموم شدن این زجر فصلی رو به همه ی بچه محصل ها تبریک می گم . امیدوارم که همه نتیجه ی خوبی گرفته باشید . دانشجو ها هم که تازه امتحاناتون داره شروع می شه . امیدوارم شماهم موفق باشید .

امروز تو آپم یه مطلب گذاشتم و بعدش چند تا جمله درباره ی عشق . امیدوارم خوشتون بیاد .

منتظر نظراتتون هستم .

 

جعبه ها

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است . خدا به من گفت : " غصه هایت را درون جعبه ی سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه ی طلایی "

به حرف خدا گوش کردم .

شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم .

جعبه ی طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه ی سیاه روز به روز سبک تر .

روزی از روی کنجکاوی جعبه ی سیاه را باز کردم تا علت را بفهمم . در کمال ناباوری دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزند.

با تعجب رو به خدا کردم و گفتم :" خدایا ، چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا ته جعبه ی سیاه سوراخ است ؟ "

و خدا با لبخند دلنشینی جواب داد : " ای بنده ی من ، جعبه ی طلایی را به تو دادم تا لحظه های شاد زندگیت را بشماری و جعبه ی سیاه را دادم تا تلخی های زندگی ات را دور بریزی و همیشه با شادی هایت زندگی کنی . "

 

عشق به جستجوی برابری نمی رود ، به دست خود برابری فراهم می آورد .    "پی یر کوزنی"

 

 

عشق رازی است مقدس .

برای کسانی که عاشقند ، عشق برای همیشه بی کلام می ماند ؛ اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست .      "جبران خلیل جبران"

 

 

اصالت عشق تنها یک چیز است ، اما هزاران نسخه ی کپی شده از آن را پیدا می کنید .      "روشه فوکوله"

 

چه روزي؟ چهارشنبه یکم تیر 1390چه ساعتي؟ 10:55 دست خطNAZLI | |

در غروبی سرد سرد ، میگذشت از کوچه ی ما دوره گرد ، داد می زد کهنه قالی می خرم ، دسته دوم جنس عالی می خرم ، گر نداری کوزه خالی می خرم . اشک در چشمان بابا حلقه بست ، عاقبت آهی کشید بغضش شکست . اول ماه است و نان در سفره نیست ، ای خدا شکرت ولی این زندگی است ؟ بوی نان تازه ، هوش ، از سر برده بود ، اتفاقا مادرم هم روزه بود . خواهر بی روسری بیرون دوید ، گفت : آقا سفره خالی می خرید ؟

 

 

 


                 لالا لالا بخواب که دنیا خسیسه

          واسه کمتر کسی خوب می نویسه

              یکی لباش تو خوابم غرق خنده اس

          یکی چشماش تو خوابم خیسه خیسه


چه روزي؟ چهارشنبه یازدهم خرداد 1390چه ساعتي؟ 13:13 دست خطNAZLI | |

De$ign : KHanOomi